اگر جامی از آن چشمه ام دهند....
حال خیلی چیزها می دانست،چیزهای بیشتری را به یاد می آورد،شهر هم همین گونه بود خیلی می دانست وخیلی به یاد می آورد.اما...اما دیگران گاه یادشان می رفت که گفته بودند:«بلی» وبعضی هاشان با آن که به یاد می آوردند اما توجهی نمی کردند گاه آتشی در می گرفت و عده ای جان می سپردند و عده ای شاد وخوش حال از پیروزی اموال ها را چپاول می کردند....
می دید که انان آسمان را تکذیب می کردند و زمین را تصدیق...ستاره ها را می دزدیدند و به دیگران زمین را نشان می دادند. و او تنها بود.تنهای تنها، این ها می دید و کاری نمی توانست بکند،افسرده و غمگین گوشه ای نشست و به آسمان چشم دوخت اشک می ریخت و در جواب:«الست بربکم: «بلی» پاسخ می داد که به ناگه ندا آمد:
«ما راه را به او نشان دادیم خواه شاکر باشد وخواه ناسپاس.برای ناسپاسان غل وزنجیر وشعله های سوزان اماده کرده ایم»
وحشت کرد و لرزان نگاهی به آسمان نمود باز ندا امد:
«به یقین نیکوکاران ازجامی می نوشند که با عطری خوش آمیخته است.از چشمه ای که بندگان خاص خدا از آن می نوشند و از هرجا که بخواهند خارج می شود.»
لبخند و زد برخاست و همان دم چشمه ای از آسمان جاری شد و او نوشید و امید وار فریاد زد:«بلی»
زندگی حرکتی است دوری،دوری باطل،آمد ورفتی تکراری وبیهوده.
کار اصلی؟- پیر شدن –نتیجه ی واقعی –پوسیدن –نوسانی یکنواخت وابلهانه،روز مقدمه ای بر شب،شب مقدمه ای بر رور وسرگرم بازی خنک ومکرر این دو موش سیاه وسفید که ریسمان عمر را می جوند وکوتاه می کنند،تامرگ.زندگی تماشایی وتماشای صبح وشام های بی حاصل،بی معنی یک بازی بی مزه وبی انجام.وقتی نداری،همه رنج وتلاش وانتظار،وقتی می یابی ومی رسی هیچ وپوچ.
باید جاری شد:
به عصر سوگند که انسان هرآینه در زیان کاری است ونامش زندگی کردن،وتو تا حال چه کرده ای،زندگی کرده ای؟
چه در دست داری؟سال ها چه از دست داده ای وچه شده ای؟
ای برسیمای خداوند،ای مسئول امانت او،ای مسجود ملائک او،ای جانشین الله در زمین،در جهان.
شده ای پول،شده ای شهوت ،شده ای شکم،شده ای دروغ،شده ای درنده،دد، شده ای پوک،پوچ خالی،یانه پر از لجن ودگر هیچ،که در آغاز کالبدی بودی مردار،لجن(حماء مسنون)گل بد بو و پلید.
ای زاغ لجن خوار،از این مرداب وجودیت بدرای،از این لجن زار زیستنت ناگهان خود را به ساحل افکن،ای کالبد عفن،ای جنازه ی لجن، از این شهر وباغ وآبادی که به ننگ آغشته،سربه صحرای آفتاب جزیره نه،بر کویری از رملستان تافته وخشک،روبه سوی خدا کن،ای نی خشک و زرد وپوک،بنال از غربت،بنال از تبعید،ای ابزار شور وشادی بیگانه ها ودشمن ها.ای برلب های دیگران ترانه ساز،آهنگ نیستان خویش کن واکنون باید انتخاب کرد.
«خدارا یا خود را،پیوند را رهایی را،ماندن را یارفتن را،خوشبختی را یا کمال را،لذت رایا مسئولیت را،زندگی را برای زندگی را یا زندگی را برای هدف را،علاقه وآرامش را یا عقیده وجهاد را،غریزه را یا شعور را،عاطفه را یا ایمان را؟»
و انتخاب خواهم کرد،خدارا ورهایی را ورفتن را وکمال را ومسولیت را وزندگی را برای هدف را،و عقیده وجهاد را وشعور را وایمان را.
«انا خلقنا الانسان من نطفة امشاج نبتلیه فجعلناه سمیعا بصیرا»
ما ادمی را از نطفه ای آمیخته آفریدیم؛(سپس) آزمودیمش پس او را شنوا و بینا ساختیم.
پس از ذکر خلقت انسان به هدف آفرینش او که آزمایش است اشاره دارد،و آزمایش وسیله ای است برای انجام مسئولیت و در آن هنگام می فرماید به او توان ادراک وفهم را اعطا کردیم.
«والله اخرجکم من بطون امهاتکم لاتعلمون شیئا وجعل لکم السمع والابصار والافئدة لعلک تشکرون.» نحل/78
خدا شما را از شکم های مادرانتان برآورد در حالی که هیچ چیز نمی دانستید؛(اما)درشما چشم وگوش ودل آفرید باشد که سپاس گذارید.
آیا انسان پیش از تولد دانش داشته است؟
در عرف علم،منظور علم آگاهانه است اما از دیگاه فلسفی،علم سه گونه است :آگاهانه،نیم آگاهانه، ناآگاهانه .
ناآگاهانه علمی است که که ادم هیچ درکی از آن ندارد و حتی در پرسش از آن می گوید :نه !اما با تجارب و دلایل عقلانی می شود ثابت کرد که چنین علمی در انسان وجود دارد.
علم اگاهانه ،علمی است که داریم ومی دانیم که می دانیم.
پس می توان گفت که : در آیه ی شریفه منظور علم آگاهانه است.و با استفاده از ابزار شناخت وادراک می توان آن را کسب کرد.
«انا هدیناه السبیل اما شاکرا واما کفورا»
حتی بانگاهی سطحی به قرآن،درمی یابیم که به نظر قرآن،انسان موجودی مختار است.اصولا آمدن پیامبران ونزول کتب آسمانی بی آن که انسان مختار باشد،بیهوده است.
آیاتی که در زمینه ی ابتلا وآزمایش انسان وارد شده است نیز دلالت برهمین امر دارند:
انسان آیه ی 2 :«اناخلقنا الانسان من نطفة امشاج نبتلیه فجعناه سمیعا بصیرا»
کهف آیه ی 7:«انا جعلنا ما علی الارض زینة لها لنبلوهم ایهم احسن عملا»
ونیز آیات وعد و وعید. از اوصافی که خدا به پیامبران داده است«مبشر» و«منذر» است:
سوره ی بقره آیه ی :«کان الناس امة واحده فبعث الله النبیین مبشرین و منذرین»
در بعضی آیات خداوند با انسان ها عهد وپیمان بسته و اگر اختیار نبود این عهد ها و میثاق ها بیهوده ولغو بود.
کمال و ارزش انسان نیز به دلیل همین اختیار در فعل و اختیار در انتخاب است.پس می توان گفت که ویژگی تکامل انسان از آن جهت که انسان است تکامل اختیاری است. واین همان امانتی است که انسان ان را پذیرفته است.
«انا عرضنا الامانة علی السموات والارض والجبال فا بین ان یحملنها واشفقن منها و حملها الانسان انه کان ظلوما جهولا»
و انتخاب با اختیار تنها در صورتی امکان پذیر است که همراه شناخت باشد.به همین دلیل است که در این آیه ابتدا از ابزار شناخت سخن رفته سپس از اختیار وانتخاب.
آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعه ی فال به نام من دیوانه زدند
«انا عرضنا الامانة علی السموات والارض والجبال فا بین ان یحملنها واشفقن منها و حملها الانسان انه کان ظلوما جهولا»
نه آسمان را می شناخت ونه زمین را با همه چیز بیگانه بود.لمس می کرد و می دید ومی شنوید اما ..اما کافی نبود. از روز ی که هبوط کرده بود یک تنه تا ان جایی که می تواست کاوش کرده بود با آن که هنوز پاهایش قوت نداشتند اما می گردید وراه می رفت و می خواست بفهمد.همه او را می شناختند اما او نه آسمان را می فهمید و زمین را و نه کوه و دشت ودریا را.
می خواست بداند کجاست ؟اصلا چرا آن جا بود؟ از کجا آمده بود؟ اصلا خودش که بود؟یا چه بود؟
از کجا امده ام آمدنم بهر چه بود به کجا می روم آخر ننمایی وطنم؟
می دانست که می خواهد یک چیز را بداند، گاه چیز هایی به یاد می آورد.اما گنگ و مبهم ،شاید هنگام هبوط سرش به جایی خورده بود. اما یک چیزی یادش بود که ایستاده بود ناگهان ندا آمد که:
-«الست بربکم؟»
و او فریاد زده بود:«بلی»
روز ها گذشت و دید و شنید و فکر کرد.هفته ها ...ماه ها...سال ها و قرن ها.
دید وشناخت.آری او می فهمید هم آسمان را می شناخت و هم زمین را و هم کوه ها ودشت ها را و حتی راه های آسمان را شناخته بود.
او می فهمید وهر لحظه از او پرسش می شد و هر لحظه دوباره آن خاطره ی گنگ را به یاد می آورد که «الست بربکم» و باز پاسخ می داد «بلی».
و همواره اندیشناک بود که نکند پاسخ دهد «لا» آن گاه چه می شد؟
«انا خلقنا الانسان من نطفة امشاج نبتلیه فجعلناه سمیعا بصیرا»
در آیات سوره ی انسان می خوانیم که:
«هل اتی علی الانسان حین من الدهر لم یکن شیئا مذکورا»
و در سوره ی مریم در آیه ی 9 :این گونه به زکریا بشارت فرزندی داده می شود:
«و قد خلقک من قبل ولم تک شیئا»
خود تو را آفریدیم در حالی که چیزی نبودی.
همچنین در همان سوره آیه ی 67 در باره ی همه ی انسان ها می خوانیم:
اولا یذکر الانسان انا خلقناه من قبل ولم یک شیئا»
آیا انسان به خاطر نمی آورد که ما پیش از این او را آفریدیم در حالی که چیزی نبود؟
اما آیا این آیات به این معنی است که انسان از هیچ آفریده شده؟ اما در قران می خوانیم که انسان را از خاک وآب آفریدیم. پس این لم یکن باید به این دلالت کند که به ماده که پیش از انسان بوده صورتی جدید بخشیده شده است.البته این طور هم می شود گفت که همان خاک و آب از چه آفریده شده اند و سرانجام این که همه ی موجودات از هیچ آفریده شده اند.
به هر حال تمام آیات دلالت بر این دارند که انسان از ماده خلق شده اما این که این ماده چه بوده؟ آیات متفاوتی به این سوال پاسخ می دهند:
هود آیه ی 61: «هو انشاکم من الارض» شما را از زمین پدید اورد
کهف آیه ی :37 «اکفرت بالذی خلقک من تراب» آیا به خدایی که تو را از خاک آفرید کافر شد؟
حج آیه ی :5 «فانا خلقناکم من تراب»
حجر آیه ی 26: «و لقد خلفنا الانسان من صلصال من حماء مسنون» ما انسان را از گل خشک شده ای که از گل بدبوی گرفته شده بود آفریدیم.
الرحمن آیه ی 14 :«خلق الانسان من صلصال کالفخار» انسان را از گل خشک شده ای مانند سفال آفرید.
دوش دیدم که ملایک ،در میخانه زدند گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
هریک از این آیات به منشا یی از ماده ی انسان دلالت دارد ،اما باید توجه داشت که کدام انسان «انسان نخستین» یا نسل های پس از او.به طور مثال در سوره ی حجر که پیش از این نقل شد و در ان به آفریده شدن انسان از :حماءمسنون» و «صلصال» اشاره دارد پس از ان به گفته ی شیطان که می گوید:«لم اسجد لبشر خلقته من صلصال من حماء مسنون» پس در این سوره مراد از انسان همان «حضرت آدم(ع)» است.
همان طور که در سوره ی سجده آیات 7 و8 می فرماید:
«وبدا خلق الانسان من طین.ثم جعل نسله من سلالة من ماء مهین»
با این اشارات مشخص می شود که انسان اولیه «آدم(ع)» از خاک و در واقع همان حماءمسنون آفریده شده و نسل او از نطفه.
«انا خلقنا النسان من الانطفـة امشاج»
تو را ز کنگره ی عرش می زنند صفیر ندانمت که در این دامگه ،چه افتاد ست
«حافظ»
«هل اتی علی الانسان حین من الدهر لم یکن شیئا مذکورا»
و سال ها می گذشت و ما هنوز در خوابگاه عدم خفته بودیم آب وخاکی بودیم از زمین، پست ترین وجودی که هستی داشت، و چیزی برای گفتن وشنیدن نبود... «چیزی نبودیم» ماده بودیم ولاغیر «حماء مسنون» ...تاریک و بی نور .اما خدا رحمان بود و فیاض و نور ...و بخشید و به ما نور داد آن گاه ودیعه اش را در ما نهاد و ما را آفرید و پرده ی لم یکن را درید و گفت باش و شد.
حسنت با ازل نظر چو درکارم کرد بنمود جمال و عاشق زارم کرد
من خفته بدم به ناز در کتم عدم حسن تو به دست خویش بیدارم کرد